يحيى دولت آبادى
358
حيات يحيى ( فارسى )
ميگويم رئيس را از زنگ زدن براى برپا كردن مجلس باز داريد و خود بسرعت در عقب سردار سپه فرود ميآيد نمايندگان همه متحير هستند چه خواهد شد و با غيظ و غضبى كه از سردار سپه ميبينند شايد تصور ميكنند به من صدمهئى وارد آورد اما اينطور نيست و نيت پاك مرا بر او فائق ميسازد در ميان پلههاى عمارت فضاى مختصرى هست كه فاصله ميان پلههاى مستقيم و دو پله راست و چپ مىباشد در آن فضا بسردار سپه رسيده بازوى او را گرفتم برميگردد مرا ميبيند و ميخواهد بازوى خود را رها كرده برود آهسته به او ميگويم اگر برويد پشيمان ميشويد و بلند ميگويم من هرگز از شما هيچ خواهش نكردهام امروز تنها خواهش من اين است كه برگرديد قدرى راحت كنيد و يك فنجان چاى ميل بفرمائيد و باز آهسته سخن اول را تكرار ميكنم سردار سپه آرام گرفته قدرى تأمل مىكند و يادش ميآيد به او گفته بودم شما در مجلس اكثريت نداريد ؟ و نميتوانيد سنگرى را كه داريد نگاهداريد تقاضاى مرا پذيرفته از پله ديگر بالا ميرود نمايندگان با كمال پريشانى به اين منظره نظر ميكردند همه خوشحال ميشوند سردار سپه بطالار پذيرائى كه روى سردر عمارت واقع است رفته مينشيند و نگارنده در كنار او قرار ميگيرد و ديگر نمايندگان دورادور او مينشينند بعد از چند دقيقه سكوت نگارنده ميگويد بنا نبود تا از ما خبر بشما نرسد امروز بمجلس بيائيد جواب ميدهد شما تلفن كرديد كه فورا بمجلس بيا ميگويم چنين تلفن از ما نشده است و شرح تقاضاى كميسيون هيجده نفرى را با رأى ندادن آن بآمدن او بمجلس نقل كرده ميگويم ما در شرف اطلاع دادن بشما از نتيجه رأى كميسيون بوديم كه شما وارد شديد سردار سپه ميفهمد اينجا اشتباهى رويداده و تقلبى پادرميانى كرده به خود آمده به كلى آرام گرفته چاى ميطلبد و سيگارى آتش مىزند و ملتفت مىشود خيلى بد واقع شد كه مردم را آزار كردند جماعتى را مجروح ساختند و همه را محبوس نمودند ميگويد صاحبمنصبى بيايد يكنفر حاضر مىشود به او دستور ميدهد مردم را پاى عمارت جمع كنيد من بيايم با آنها صحبت بدارم صاحبمنصب روانه شده پس از دو سه دقيقه او خود برميخيزد برود صحبت بدارد در صورتى كه مردمى در بهارستان نيستند و هرچه هست نظامى و نظميه است و نمايندگان و كاركنان مجلس .